تبليغاتX
لیلی نام تمام دختران ایـران زمین است

 

احساس کمبود محبت می کنم!

 

نمی دونم...!!!

 

+ تاریخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ساعت 23:48 نویسنده باران |

امروز صب خواب موندم

به رویا میگم از بس ازین استاده بدم میاد خواب موندم

میگه این تاثیر توی روانشناسی ثابت شده است!

رفتیم نمایشگاه

غرفه رادیو جوانم دیدم

کلللللی کتاب ......

عینهو معشوقی که به عشقش میرسه

کتاب خریدم

کتاب دیدم

یه باز دیگه ام میرم نمایشگاه....

توی یکی از غرفه ها بودیم چند نفر داشتن بحث استقلال پرسپولیس میکردن

پسره برگشته میگه پرسپولیس ۲۵۰۰ ساله استقلال ۳۰ ساله

آدم دلش میخواد اینجور وقتا دهنشو واکنه یه چی بگه ولی نمیشه.

ولی این پرسولیسی ها خیــــــــــــــــــــــلی روشون زیاده!!!

مامی جونم بهم گفت پیروزی به راه اهن باخته حال کردم

آخه همه بازی هاتو ببازی زبون طرفداراتم انقد دراز باشه نوبره والا!

استقلالم که بازی شو برده.سپاهان و تراکتورم مساوی کردن

الان جدولو دیدم

استقلال موقعیتش خیلی خوبه

پرسپولیسم ۱۵ جدوله با تفاضل منفی ۵!!!!!!!!!!!!

دیگه هیچی

برم بشینم کتابایی که خریدم بخونم.

در کل استقلالو عشق است.

+ تاریخ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ساعت 23:49 نویسنده باران
 

اینــــ روزها فقط بــا پفک نمکی تو را یــاد میکنمـــ

 

 پـــدربـزرگـــــ

 

نمی دانمـــ روحتـــ آرامـــ میگیرد ؟!

 

 

 
+ تاریخ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ساعت 18:28 نویسنده باران |

 

خودمم دیگه وب خودمو نمی شناسم

 

اصلا دلم نمیاد دیگه اینجا بنویسم

 

ئه راستی یکی دو روز پیش بود مامانم بهم خبر داد که پرسپولیس ۴ تا گل از تراکتور خورده

 

جاتون خالی حسابی حال کردم.

 

فقط استقلالو عشق است.

+دلم تنگ شده واسه یه فوتبال دیدن حسابی

کلی جیغ و داد و بیداد من....مخصوصا وقتی استقلال بازی داشته باشه و گل هم بزنه

مامان که دیگه بهم نمیگه یه کم آرومتر صدات کل کوچه رو برداشته !!

یادش بخیــــــــــــــــــــــــر

+دیشب از رادیو داشتم بازی بارسلونا رو گوش میکردم.اصن خوشم نیومد و گوش نکردم.یادم نیس زدم کدوم موج ولی صب که پاشدم فهمیدم تا صب رادیو روشن بوده!!!خدا رو شکر هدست ها تا صب توی گوشم نبودن وگرنه الان کر شده بودم.

+قرا بود هیچ روزنوشتی اینجا ننویسم.ولی کی میدونه که من هیچ وقت سر قرار با خودم نمیمونم.

 

+ تاریخ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ساعت 10:46 نویسنده باران |

فریدون پور رضا

پس از باران ٬رفت.

http://s1.picofile.com/file/7296368381/2ka27c2285f5.gif

+ تاریخ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ساعت 23:58 نویسنده باران |

 

نترسیم از مرگ

و بدانیم اگر مرگ نبود

دست ما در پی چیزی می گشت.

 

 

روحش شاد و یادش گرامی باد.

+چنین مرگی آرزوی من است٬که پس از رفتنم نیز باشم.

 

+ تاریخ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ساعت 23:18 نویسنده باران |

 

لیلی زیر درخت انار نشست . درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ سرخ . گلها انار شد ، داغ داغ .

هر اناری هزارتا دانه داشت . دانه ها عاشق بودند ، توی انار جا نمی شدند.

انار کوچک بود . دانه ها ترکیدند . انار ترک برداشت . خون انار روی دست لیلی چکید .

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید ، مجنون به لیلی اش رسید.

خدا گفت راز رسیدن فقط همین بود. کافی است انار دلت ترک بخورد . . .

خدا مشتی خاک را برگرفت . میخواست لیلی را بسازد ، از خود در او دمید.

و لیلی پیش از آنکه باخبر شود ، عاشق شد. 

لیلی باید عاشق باشد . زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد عاشق میشود.

لیلی نام تمام دختران ایران است ، نام دیگر انسان.

خدا گفت : به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید. آزمونتان همین است.

عشق و هر که عاشق تر آمد ، نزدیکتر است . پس نزدیکتر آیید.

عشق ، کمند من است . کمندی که شما را پیش من می آورد.

کمندم را بگیرید و لیلی کمند خدا را گرفت.

خدا گفت : عشق فرصت گفتگو است. گفتگو با من .

و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد.

خدا گفت : عشق ، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور میکند.

و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.

شیطان از انتشار لیلی میترسد.

خدا به شیطان گفت : لیلی را سجده کن.

شیطان غرور داشت ، سجده نکرد. گفت: من از آتشم و لیلی گل است .

خدا گفت : سجده کن ، زیرا من چنین میخواهم!

 شیطان سجده نکرد . سرکشی کرد و رانده شد و کینه ی لیلی را به دل گرفت.

او قسم خورد که لیلی را  بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات ، فرصت خواست.

خدا مهلتش داد اما گفت : هرگز نمیتوانی. لیلی دردانه ی من است.

قلبش چراغ من است و دستش در دست من . نمیتوانی ! ! !

عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد . دستهایش پر از حقارت و وسوسه است.

نام لیلی ، رنج شیطان است. لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد .

خدا گفت : لیلی یک ماجراست ، ماجرایی آکنده از من . ماجرایی که باید بسازیش.

شیطان گفت : تنها یک اتفاق است . بنشین تا بیفتد.

آنان که حرف شیطان را باور کردند ، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد .

مجنون اما بلند شد ، رفت تا لیلی را بسازد .

خدا گفت : لیلی درد است . درد زادنی نو . تولدی به دست خویشتن .

شیطان گفت : آسودگی است. خیالی ست خوش .

خدا گفت : لیلی ، رفتن است  . عبور و رد شدن .

شیطان گفت : ماندن است . فرورفتن در خود .

خدا گفت : لیلی جستجوست . لیلی نرسیدن است و بخشیدن .

شیطان گفت : خواستن است .گرفتن و تملک .

خدا گفت : لیلی سخت است . دیر است و دور از دست .

شیطان گفت : ساده است. همین جایی و دم دست .

و دنیا پر شد از لیلی های زود . لیلی های ساده اینجایی . لیلی های نزدیک لحظه ای . . .

خدا گفت : لیلی زندگی ست . زیستنی از نوعی دیگر .

لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود .

مجنون ، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول میکشد

خدا گفت : زمین سردش است . چه کسی  می تواند زمین را گرم کند؟

لیلی گفت : من .

خدا شعله ای به او داد . لیلی شعله را در سینه اش گذاشت .

سینه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . لیلی هم .

خدا گفت:شعله را خرج کن . زمینم را به آتش بکش .

لیلی خودش را به آتش کشید . خدا سوختنش را تماشا می کرد.

لیلی گر میگرفت . خدا حظ می کرد .

لیلی می ترسید . می ترسید آتش اش تمام شود .

لیلی چیزی از خدا خواست . خدا اجابت کرد .

مجنون سر رسید . مجنون هیزم آتش لیلی شد .

آتش زبانه کشید . آتش ماند . زمین خدا گرم شد .

خدا گفت : اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود...

لیلی گفت : امانتی ات زیادی داغ است. زیادی تند است . خاکستر لیلی هم دارد میسوزد،

امانتی ات را پس میگیری ؟

خدا گفت : خاکسترت را دوست دارم ، خاکسترت را پس میگیرم .

لیلی گفت : کاش مادر میشدم ، مجنون بچه اش را بغل میکرد .

خدا گفت : مادری بهانه عشق است ، بهانه سوختن ، تو بی بهانه عاشقی ، تو بی بهانه میسوزی .

لیلی گفت : دلم زندگی میخواهد ساده ، بی تاب ، بی تب.

خدا گفت: اما من تب و تابم ، بی من میمیری ...

لیلی گفت : پایان قصه ام زیادی غم انگیز است . مرگ من ، مرگ مجنون. پایان قصه ام را عوض میکنی؟

خدا گفت:پایان قصه ات اشک است. اشک دریاست !

دریا تشنگی است و من تشنگی ام ، تشنگی و آب .

پایانی از این قشنگ تر بلدی؟

لیلی گریه کرد . لیلی تشنه تر شد . خدا خندید ...

*عرفان نظر آهاری

برگرفته از وبلاگ:آخرین ستاره شب

+ تاریخ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ساعت 20:28 نویسنده باران |

مثل نامه اي ولي
توي هيچ پاکتي
جا نمي شوي
**
جعبه جواهري
قفل نيستي ولي
وا نمي شوي
**
مثل ميوه خواستم بچينمت
ميوه نيستي ستاره اي
از درخت آسمان جدا نمي شوي
**
من تلاش مي کنم بگيرمت
طعمه مي شوم ولي
تو نهنگ مي شوي
مثل کرم کوچکي مرا
تند و تيز مي خوري
تور مي شوم
ماهي زرنگ حوض مي شوي
ليز مي خوري
***
آفتاب را نمي شود
توي کيسه اي
جمع کرد و برد
*
ابر را نمي شود
مثل کهنه اي
توي مشت خود فشرد
آفتاب
توي آسمان
آفتاب مي شود
ابرهم بدون آسمان فقط
چند قطره آب مي شود
***
پس تو ابر باش و آفتاب
قول مي دهم که آسمان شوم
يک کمي ستاره روي صورتم بپاش
سعي مي کنم شبيه کهکشان شوم
***
شکل نوري و شبيه باد
توي هيچ چيز جا نمي شوي
تو کنار من کنار او ولي
تو تويي و هيچ وقت
ما نمي شوي
عرفان نظرآهاري
+ تاریخ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ساعت 22:7 نویسنده باران |


دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست
یکم از طلای خود حراج میکنی؟
عاشقم...
بامن ازدواج میکنی؟؟؟؟
اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذی!!؟؟
تو چقدر ساده ای خوش خیال کاغذی
توی ازدواج ما تو مچاله میشوی
چرک میشوی و تکه ای زباله میشوی
پس برو و بیخیال باش
عاشقی کجاست تو فقط دستمال باش
دستمال کاغذی دلش شکست
گوشه ای کنار جعبه اش نشست
گریه کرد و...گریه کرد و...گریه کرد
از تن سفید و نازکش دوید خون درد
آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت
چون که درمیان قلب خود
دانه های اشک کاشت.

شعر از عرفان نظرآهاری

+ تاریخ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ساعت 9:29 نویسنده باران |

بهار بهار
صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود
بهار بهار
چه اسم آشنایی
صدات میاد … اما خودت کجایی
وابکنیم پنجره ها رو یا نه
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
بهار اومد با یه بغل جوونه
عید آورد از تو کوچه تو خونه
حیاط ما یه غربیل
باغچه ما یه گلدون
خونه ما همیشه
منتظر یه مهمون
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود
آخ … که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون
بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
چقد دلم فصل بهار و دوست داشت
واشدن پنجره ها رو دوست داشت
بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
من و با حسی دیگه آشنا کرد
یه حرف یه حرف ‚ حرفای من کتاب شد
حیف که همش سوال بی جواب شد
دروغ نگم ‚ هنوز دلم جوون بود
که صبح تا شب دنبال آب و نون بود

 

+ تاریخ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ساعت 17:39 نویسنده باران |